فالوده عسلی ؛ نوشته ای از مسافر یاسر بابائی
سه شنبه 14 دی 1395 ساعت 18:56 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

فالوده عسلی

دینگ دینگ، دنگ دنگ، دینگ دنگ، رینگ رانگ

نوشتنی نیست،

صدای زنگ صبحگاهی زنگاله الکترونیکی دورگوی دروغ رسان راست قامت من بود!

خمیازه کشان و مشت گره کنان، کشان کشان، می کشانم دو دست را تا دور کنم پردۀ تنیدۀ شیطان لعین را از تختِ بی خوابی خودم و فراخ کنم قفسۀ مالامال سینه ای ام را از ...

بگذریم صبح است و وقت لطافت!

نگاهی به سقف اتاق به ظاهر خوابم که می اندازم ترک ریزی در کنار ترک درشت تری کِز کرده، شاید به این فکر می کند که روزی ترک بزرگتری می شود و آوار شود بر سر بیچاره ای ...

خاک بر سرت با این طرز تفکرت ...

نشد که لطیف تر شود.

پردۀ کلفت آویزان بر پنجره اتاق به ظاهر خوابم را که به کناری می زنم، چیزی نیست جز شیشه مشجری که گویا میلی ندارد که آنطرف را به من نشان دهد.

اما من سر سخت تر از آنم که نخواهم از تنها شانس اتاق به ظاهر خوابم با آن ترک های ریز و درشت بر سقف ش که از اندک اتاق خوابهای شهر آهنی ام هست که به نورگیر که واژه درستی نیست همان پاسیوی شمال شرقی ایی باز می شود که از آن به ظاهر کوههای سر به ای فلک کشیدۀ شمال آسمان سربی و اِبی شهرم، دیده که نه، طرح خاکستری آن نمایان می شود، بگذرم.

من از این حقیقت تلخ نخواهم گذشت و آن را تن می کنم.

چه کنم که این همان لنگه کفش با بندهای آبی است و من آن را بر می دارم که در این بیقوله خاکستری، بی نعمتی بی حیا قلمداد نشوم، که اگر شوم تو سری خواهم خورد از پدر بزرگم!

تاخ!!!

نوشتنی نیست، ولی دست سنگینی داشت.

اگر این روزها تماشاچی پروپاقرص بازی های والیبال باشید، با واژه سانسور و سانسور چی بیگانگی ندارید و این قسمت را بر من خُرده نمی گیرید و از این جا به بعد بگویم که حوله در دست گرفتم و صورتکم را خشکانیدم. البته در این بین جیرۀ صبحگاهی را هم سر کشیدم...

بی درنگ به سراغ آن یار مهربان و دانا و خوش زبانم می روم، همان که فراوان سخن دارد با آن که زبانی در کام ندارد، فراوانی سخنانش چنان هست که نیازِ نیازمندی چون من را پاسخگو باشد.

همان مخلوق غرب لغنتی .

چرخی در اوراق مجازی این یار مهربان که می زنم، چشمانم صیقلی می شود، اولین پُست صبحگاهی را می غلتانم بر آن صفحۀ به ظاهر شخصی ام که اعلام کنم بر حضور هفتِ صبحگاهی ام که منم آن خوابالویِ خواب زدۀ، آلوده به خوابِ خوابیده در آلودگیِ خودزدۀ به خواب آلودگی سابق که نه کمی دورتر شاید اسبق نه ماسبق.

آی چه بسته ای ، ای آلودگی هایِ زیبای من.

دلینینننگ ...

هم اکنون توجه شما را به گزیدۀ اخبار جلب می نمایم.

انفجار یک بمب در فرودگاه آتاتورک شهر استانبول، دست کم جان دهها نفر را گرفت. به گفته پلیس ترکیه این انفجار در ...

دیلیننننگ....

حس و حالِ ورزش صبح گاهی پر کشید و رفت ، به کجا؟

نمی دانم، فقط این را می دانم که دیگر اینجا نیست.

مثل باقی چیزها که رفتند و دیگر نیستند.

بهترین کار این است که رختِ بارسلونای محبوبم را بپوشم و در هیبتِ یک ورزشکار از درِ خانه لبخند زنان بیرون بروم تا ...

تا که نفسی چاق کنم...

نفسی چاق کنم ؟!

آه ...

تا که پُر کنم ریه های لذت را از اکسیژن مالیده شده به سرب سرگردان در خاکستری آسمان پر از دود و ریزگردهای مجاورین دوست و برادران هم آئین ... و تو چه می دانی که چه لذتی دارد ترکیب انواع آلکالوئیدهای ترشح شده ناب، چون تبائین و پاپاورین و دوپامین و سه پامین و چهارپامین و الی ماشااله .. با انواع آلاینده هایی چون هیدروکربنهای آروماتیک و آزبست و منواکسید و دی اکسید و تری اکسید و فور اکسید کربن ها و الی ماشااله ... و البته رقصنده های ریز و کوچولوی مجاورین دوست و برادران هم آئین ...

ادامه نمی دهم،

ادامه نمی هم که اگر ادامه بدهم به زمین می رسد و زمین ادامه دستی است که به گندم می رسد و گندم ادامۀ عشق است که چون عشق آلوده شود، گندم آلوده می شود، زمین آلوده می شود و هوا آلوده می شود و آلودگی آلوده می شود.

چه فالوده ای درست شد.

تو که با شاه شلۀ نمی خوری و با گربه فالوده، چه کارت به فالودۀ من،

تو خودت باش.

من رَخت ورزشی ام را پوشانیدم بر تنم و حجابی کردم بر شهر وجودی ام که در مواجهه با نانوای عبوس محله مان نیرویی را از کم شروع کنم و تا بالای بالا ببرم که نقطه تحملی ایجاد گردد.

عجب تعبیری و عجب عبارتی و عجب عبرتی ...

در خیالم من پرورانیدم که نان داغ بربری با کلّه شیری که از ماست بندی احتمالاً تا نزدیکی چند درصد ابتدایی قطار اعداد، اورگانیک یک آقای عبوسِ دیگر که می خرم را با عسل خوردن چه فالوده ای شود.

این جیب و آن جیب، اعتبار کوچولوی پلاستیکی را از جیب بغل بیرون کشیدم و نگاهی به قدوبالایش که کردم به بزرگی اش پی بردم.

حال هم نون می خرم هم کلۀ شیر.

کوچولوی توانا را در دست محکم گرفتم و در را باز کردم که ایکاش باز نمی کردم.

کاش اصلاً امروز خواب می ماندم تا شب.

تا اینکه خاکستری بمانم تا شب.

شوربختی از در و دیوار می بارد، خدای من این چه منظرۀ شومی است،

خدای من چشمانم را از من بگیر.

مغزم از سرم بیرون پاشید، وقتی دیدم که سرش شکسته، جانم از تنم بیرون آمد، وقتی که دیدم شیرۀ جانش آرام آرام از سرش بیرون آمده و ...

تکه پاره های بدنش را که می دیدم جگرم تکه پاره می شود.

مگر می شود!!!؟

آه ای خاکستری روز چه روز شومی هستی تو ...

وقتی دیدم اینطور مظلومانه سرش شکسته و در گوشه ای از دیوار لابه لای زباله ها رها شده، و شیرۀ جانش از کالبدش بیرون ریخته، آه از نهادم بیرون آمد و فریادخشم برآوردم و خودخورانه عربده ای از عمق وجود کشیدم که چه کسی ؟؟؟

چه کسی !!!

چه کسی، ظرف عسل مرا شکسته!؟


 نویسنده: مسافر یاسر بابائی 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: مقالات و تجربیات ...،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 27 دی 1395 15:44
خداقوت به یاسر عزیز ... بسیار عالی بود
یکشنبه 26 دی 1395 16:02
خداقوت به یاسر عزیز ... بسیار عالی بود
شنبه 25 دی 1395 19:10
خداقوت به یاسر عزیز ... بسیار عالی بود
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic