بر باد رفته!
یکشنبه 27 اسفند 1396 ساعت 17:19 | نوشته ‌شده به دست متین اسلامی | ( نظرات )

 
 بربادرفته، نام فیلمی است برگرفته از رمان بلند و پیچیده‌ای به همین نام، اثر بانو مارگارت میچل.به کارگردانی ویکتور فلمینگ و بازی گری تحسین‌برانگیز شاهکار گونه‌ی وین لی و کلارک گیبل به ترتیب در نقشهای اول اسکارلت و رت باتلر.سرگذشت اثرگذاران این فیلم از نویسنده رمان تا هنرمندی به نام کلارک گیبل مانند خود فیلم به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد است.کلارک گیبل که متولد از پدری کارگر و مادری مهاجر است ،در ده‌ماهگی مادرش را از دست می‌دهد و پدر ورشکسته‌اش توانایی نگهداری نوزادش را هم ندارد،به‌غیراز خودش هیچ‌کس شاید تصور نمی‌کرد تنها کسی که لقب سلطان هالیوود را در میان تمام ستارگان آسمان سینمای کلاسیک و مدرن را می‌رباید کلارک گیبل باشد، سمبل یک انسان خودساخته است که به‌جای گلایه و شکوه از  زمان به پا می‌خیزد و حق خود را از روزگار می‌ستاند.مارگارت میچل که به التماس حاضر می‌شود 5000 از نسخه‌ی فیلمش را به بهای ناچیز بفروشد تا از خجالت ناشرش به درآید هم هیچ‌وقت شاید تصور نمی‌کرد رمانش پایه فیلمی شود که لقب باشکوه‌ترین فیلم تاریخ سینمای جهان برایش سبک باشد و  به گفته‌ی منتقدان:اگر بخواهیم سینمای جهان را بر تابلویی نشان دهیم باید بنویسیم ،بربادرفته! داستان فیلم در فضایی کلاسیک درامی عاشقانه تاریخی را به نغمه ایی حماسی روایت می‌کند و همین‌طور پیچیدگی زبان رمان که در پلان‌های فیلم به زیبایی تمام و قابل‌لمس بیان می‌شود تماشاگر را به میان فراز و نشیب قصه می‌کشاند و گیج و هوشیار با خود می‌کشاند.دیالوگ‌های زیبا و جاودانه‌ی فیلم هم زبان منتقدان و روانشناسان را فقط وادار به تحسین و تمجید می‌کند.دیالوگ‌هایی که در میان طوفان‌های حوادث زندگی قهرمانان داستان،دیوارهای بلندی برپا می‌کنند که امنیت گاه هر پلان و سکانس مهیب و خورد کننده فیلم است . مردان وزنان بزرگ و ماندگار تاریخ همیشه کسانی بوده‌اند که به این قطعه بارها خندیده‌اند:انسان محصول محیط و شرایط است. آنان جبر حاکم بر محیط را شکسته‌اند و با نیروی درون و تکیه‌بر آفریدگار، جهانی نو خلق کرده‌اند و شرایط را برای آیندگان زیباتر کرده‌اند.اما هدفم از این عنوان ،نقد هنری این اثر نیست.این فیلم جزء محبوب‌ترین فیلم‌های من است که بارها آن را تماشا کرده‌ام ،لذت برده‌ام و اندوهگین شده‌ام.در دوران سیاهی و تاریکی زندگی‌ام و زمانی که اسیر زنجیرهای پرقدرت و نامریی اهریمن افیون بودم هر بار که فیلم را تماشا می‌کردم صحنه‌های درام و غمبار فیلم فقط برایم ناامیدی و فرورفتن به افسردگی را به ارمغان داشت.بعد از حدود چهار ماه سفر درمانی که در کنگره‌دارم دوباره فیلم را تماشا کردم  و در آخر فیلم متوجه شدم که این بار با نگاهی کاملاً متفاوت و احساسی جدا از گذشته و دریافتی تازه دارم، درواقع ناخودآگاه از درون آموزش‌های کنگره فیلم را نگاه کردم و معتقدم که آموزش‌های کنگره 60 به‌قدری مفید سازنده و هوشیار کننده است که می‌تواند در من نگاهی نقاد ایجاد کند که علاوه بر ،به رو کشیدن لایه‌های پنهان ذهنم و شکافتن عقده‌های درونم، بتوانم نگاهی نقاد و شکافنده به پیرامونم نیز داشته باشم ،حتی اگر این پیرامون بزرگ‌ترین اثر هنری و کلاسیک جهان باشد.فیلم روایت دختر مزرعه‌دار اشراف‌زاده‌ای ست که در دمدمه و کشاکش جنگ‌های داخلی امریکا پا به میدان ازدواج وزندگی می‌گذارد.شرایط برای اسکار لت زیبا، لوس و خودخواه چنان سخت و بی‌رحم می‌شود که از وی کوهی از آهن ............                                                                                                                                                               

                                                                                    

 می‌سازد.(از انجا که فیلم بر بستری از روانشناسی و جامعه شناختی هم روایت می شود،بسیاری از شخصیتها در قالب تیپهای عصبی دسته بندی شده جای می گیرند (تقریبا معادل الگوهای شخصیتی خانم کارن هورنای روانشناس شهیر اتریشی که بر روی عصبیت انسان کار نبوغ آسا کرده.) اما هیچ کدام جز اسکارلت شانس تجربه آزمونهای سازنده زندگی راندارند،قصه ی اسکارلت تا حدودی یادآور سرگذشت ویکتور فرانکل متخصص اعصاب و از بزرگترین روانپزشکان جهان است که دوره  مرگبار و کشنده ای را در اردوگاه آدم سوزی نازیها می گذراند و رنجهایی  از سر می گذراند که شرحش در حد گفتار ونوشتار نیست،از جمله مرگ برادر خواهر، پدر و مادر و همه اعضای خانواده اش در کوره ی آدم سوزی! اما او جان به در برد و چیزی فرا تر از جان به در بردن یافت و به این اعتقاد رسید که انسان در مواجهه با دردهای جانکاه و مصیبتهای کشنده می تواند معنا و مفهومی در زندگی بیابد. در باره فرانکل گفته اند:روانپزشکی که این دردها را کشیده است شنیدنی ترین حرفها را دارد.)هفت پله‌ی زیبا و کاربردی وادی پنج کتاب عشق که به دروازه‌های امنیت و آسایش ختم می‌شود گویی روزگار به‌زور در کام ذهن اسکارلت می‌چکاند و میفشاند.(در کنگره یاد گرفتم یا از آموزگار بیاموزم یا به تلخی از روزگار).در یک میهمانی اسکارلت به مردی به نام اشلی اظهار علاقه می‌کند اما با اشلی می‌گوید قصد ازدواج با ملانی دختردایی‌اش را دارد.اینجا روزگار برای اولین بار نشان می‌دهد که سر ناسازگاری با اسکارلت داردواسکارلت به گرداب زندگی افکنده می‌شود و چون تخته‌پاره‌ای به زیر کشیده می‌شود و گاهی کوتاه به زبر.زندگی در تلاطم جنگ‌های داخلی امریکا و فقر نکبت‌بار حاصل از آن قهرمان را از ورطه‌ای به ورطه‌ای دیگر می‌کشاند .پلان‌های بدشگون و تأسف‌بار فیلم گاهی به حدی طولانی می‌شود که از حوصله وتوان خارج می‌شود و می‌تواند محکم‌ترین جهان‌بینی را هم به پوچی بکشاند.اما روح صبری که بر سکانس‌های فیلم جاری است و از اسکار لت می‌تراود بسیار آموزنده است.درون اسکارلت زنی ایستاده که هرگز زانو نمی‌زند.مرگ همسرش و برای بار دوم مرگ تنها دخترش که یادگار شیرین تلخکامیهای زندگی اوست و می‌تواند تیر خلاصی بر پیکر اسکارلت باشد برای او گذر از گذرگاه‌های سخت و آزموده شدن است و نه چیزی بیشتر. ازنظر روانشناسان منتقد فیلم ،اسکارلت دختری خودشیفته با نگاه یک‌سویه به زندگی که آدم‌ها را فقط در یک دسته می‌بیند:کسانی که دوستش دارند و عاشقش می‌شوند،نمونه‌ی یک شخصیت به‌اصطلاح هیستریک است با عقده‌های عمیق درونی که معمولاً تا پایان عمر همراه شخص وجود دارد،ولی گشتن از گذرگاه‌های سخت روان اسکارلت را در حد زیادی پالایش می‌کند.هنگامی‌که در اولین بازگشت به خانه با مرگ مادرش و جنون پدرش روبرو می‌شود تصمیم می‌گیرد اداره مزرعه را به عهده بگیرد همان‌جا باز رابطه‌ی شکسته‌ی دیگری را تجربه می‌کند.سرانجام اسکار لت در میان کش‌وقوس‌ها و اندوه‌ها درمی‌یابد که علاقه‌های او یک رؤیای کودکانه است و نه باید به مزرعه بازگردد و نه به کسی دیگر.باید به خود بازگردد  تا حیات و جانی دوباره شرایط برای اسکار لت زیبا و لوس و خودخواه چنان سخت و بی‌رحم می‌شود که از وی کوهی از آهن می‌سازد.(از انجا که فیلم بر بستری از روانشناسی و جامعه شناختی هم روایت می شود،بسیاری از شخصیتها در قالب تیپهای عصبی دسته بندی شده جای می گیرند (تقریبا معادل الگوهای شخصیتی خانم کارن هورنای روانشناس شهیر اتریشی که بر روی عصبیت انسان کار نبوغ آسا کرده.) اما هیچ کدام جز اسکارلت شانس تجربه آزمونهای سازنده زندگی راندارند،قصه ی اسکارلت تا حدودی یادآور سرگذشت ویکتور فرانکل متخصص اعصاب و از بزرگترین روانپزشکان جهان است که دوره  مرگبار و کشنده ای را در اردوگاه آدم سوزی نازیها می گذراند و رنجهایی  از سر می گذراند که شرحش در حد گفتار ونوشتار نیست،از جمله مرگ برادر خواهر، پدر و مادر و همه اعضای خانواده اش در کوره ی آدم سوزی! اما او جان به در برد و چیزی فرا تر از جان به در بردن یافت و به این اعتقاد رسید که انسان در مواجهه با دردهای جانکاه و مصیبتهای کشنده می تواند معنا و مفهومی در زندگی بیابد. در باره فرانکل گفته اند:روانپزشکی که این دردها را کشیده است شنیدنی ترین حرفها را دارد.)هفت پله‌ی زیبا و کاربردی وادی پنج کتاب عشق که به دروازه‌های امنیت و آسایش ختم می‌شود گویی روزگار به‌زور در کام ذهن اسکارلت می‌چکاند و میفشاند.(در کنگره یاد گرفتم یا از آموزگار بیاموزم یا به تلخی از روزگار).در یک میهمانی اسکارلت به مردی به نام اشلی اظهار علاقه می‌کند اما با اشلی می‌گوید قصد ازدواج با ملانی دختردایی‌اش را دارد.اینجا روزگار برای اولین بار نشان می‌دهد که سر ناسازگاری با اسکارلت داردواسکارلت به گرداب زندگی افکنده می‌شود و چون تخته‌پاره‌ای به زیر کشیده می‌شود و گاهی کوتاه به زبر.زندگی در تلاطم جنگ‌های داخلی امریکا و فقر نکبت‌بار حاصل از آن قهرمان را از ورطه‌ای به ورطه‌ای دیگر می‌کشاند .پلان‌های بدشگون و تأسف‌بار فیلم گاهی به حدی طولانی می‌شود که از حوصله وتوان خارج می‌شود و می‌تواند محکم‌ترین جهان‌بینی را هم به پوچی بکشاند.اما روح صبری که بر سکانس‌های فیلم جاری است و از اسکار لت می‌تراود بسیار آموزنده است.درون اسکارلت زنی ایستاده که هرگز زانو نمی‌زند.مرگ همسرش و برای بار دوم مرگ تنها دخترش که یادگار شیرین تلخکامیهای زندگی اوست و می‌تواند تیر خلاصی بر پیکر اسکارلت باشد برای او گذر از گذرگاه‌های سخت و آزموده شدن است و نه چیزی بیشتر. ازنظر روانشناسان منتقد فیلم ،اسکارلت دختری خودشیفته با نگاه یک‌سویه به زندگی که آدم‌ها را فقط در یک دسته می‌بیند:کسانی که دوستش دارند و عاشقش می‌شوند،نمونه‌ی یک شخصیت به‌اصطلاح هیستریک است با عقده‌های عمیق درونی که معمولاً تا پایان عمر همراه شخص وجود دارد،ولی گشتن از گذرگاه‌های سخت روان اسکارلت را در حد زیادی پالایش می‌کند.هنگامی‌که در اولین بازگشت به خانه با مرگ مادرش و جنون پدرش روبرو می‌شود تصمیم می‌گیرد اداره مزرعه را به عهده بگیرد همان‌جا باز رابطه‌ی شکسته‌ی دیگری را تجربه می‌کند.سرانجام اسکار لت در میان کش‌وقوس‌ها و اندوه‌ها درمی‌یابد که علاقه‌های او یک رؤیای کودکانه است و نه باید به مزرعه بازگردد و نه به کسی دیگر.باید به خود بازگردد  تا حیات و جانی بگیرد.در اواسط داستان هنگامی‌که اسکارلت به تنگدستی دچار است به یک مهمانی خصوصی دعوت می‌شود و اسکارلت برای اینکه نجابت و تمول اشراف‌زادگی‌اش را حفظ کند با قسمتی از پرده اتاقش زیباترین ماکسی را برای خودش می‌دوزد و در مهمانی می‌پوشد  که رد باتلر عاشق و گستاخ را عاشق‌تر می‌کند نمایش قناعت و ساخت باارزش‌ترین چیزها از بی‌ارزش‌ترین‌هاست.صبر تسلیم و رضا، در هر جای زندگی اسکارلت ناخودآگاه موج می‌زند.اسکارلت به زیبایی نغمه‌ی درختان ایستاده می‌میرند را نمایش می‌دهد. به‌واسطه‌ی تربیت اشرافی که دارد هیچ‌گاه التماس نمی‌کند و در آخر که مجبور می‌شود به باتلر به‌گونه‌ای التماس کند کوتاه و آن‌هم به زبانی فاخر و اشرافی.تربیت فاخر و زبان اشرافی ممتاز اسکارلت اشاره‌ای است به شرافت انسان و فخرش در میان سایر مخلوقات. دیالوگ‌های ماندگار:من نمی تونم الان در باره ش فکر کنم./اگر بخوام الان راجع بهش فکر کنم دیوانه می شم./فردا راجبش فکر خواهم کرد.دیالوگ‌هایی است که اسکارلت در برابر خبرها و موضوعات بدفرجام به کار می‌گیرد و درواقع دروازه‌هایی است که به دست فکرش بر پا کرده که هر چیزی را به ذهنش راه نمی‌دهد.روح اسکارلت چنان آبدیده و بزرگ‌شده است که هر موضوعی و هرکسی را که بخواهد تا هر زمان بیرون از خودش نگه دارد و تا آن را نسنجد نشناسد به درون راه ندهد.(آرزو می‌کردم زودتر از این‌ها با کنگره و آموزش‌هایش آشنا می‌شدم تا هر اهریمنی را به‌عنوان لذت به دنیای خودم راه ندهم و این‌همه تخریب بر جسم و روانم وارد نکنم اما به‌هرحال جلوگیری از ضرر همیشه سود است.) اما کلارک گیبل یا رد باتلر داستان در زندگی واقعی پس‌ازاینکه در سن 20 سالگی مادرخوانده ا ش  را هم از دست می‌دهد پس از آوارگی  در شهرها و کارگری سرانجام با یک گروه هنرهای نمایشی آشنا می‌شود و به هالیوود جوان و در حال رشد کشیده می‌شود. اما مدیران هالیوود همگی نظری منفی نسبت به این بازیگر بزرگ داشتند و همگی از اثر عمیقی که کلارک می‌توانست بر مخاطب داشته باشد غافل بودند. تا جایی که مدیر یکی از کمپانی‌های بزرگ در برگه مصاحبه کلارک می‌نویسد:گوش‌های او خیلی بزرگ است و هیکلش مانند گوریل است! اما سرانجام کلارک به جاودانه‌ترین اثر سینما کشیده می‌شود و بار سنگین نقش رد باتلر را به زیبایی افسون کننده‌ای به دوش می‌گیرد و تا پایان می‌برد.نقشی که بسیاری از ستارگان از قبولش سرباز می‌زنند و بسیاری دیگر خواهان آن.در میان جنگ جهانی دوم کلارک به ارتش پیوست و بارها به مناطق جنگی اعزام شد تا جایی که آدولف هیتلر برای دستگیری این بازیگر بزرگ جایزه تعیین می‌کند.اما کلارک گیبل یا رد باتلر در فیلم نقش ماجراجوی گستاخی را دارد که ناظر دور و نزدیک بر زندگی اسکارلت است و همچنین در دل عاشق و گاهی در نقش دوست و نصیحت‌گر اسکارلت./تو مثل دزدی هستی که هنگام سرقت تاسفش از این نیست که چرا به دام افتاده بلکه ناراحت از اینه که نمی تونه دیگه دزدی کنه،اگه باز هم موقعیت داشتی اشتباهت رو تکرار می کردی/.(نصیحت رت به اسکارلت کنایه از آموختن ادب از بی ادبان است و شکست سنگین ازدواج اسکارلت با رت باتلر که در فیلم کمی هم به فساد گرایش دارد این است که از نیروههای منفی فقط باید آموخت نه اینکه با آنها همراه و همسفر شد).رت که در هرج‌ومرج ناشی از جنگ‌های داخلی پول کلانی به جیب می‌زند و سرانجام هم با اسکارلت ازدواج می‌کند و ثمره ناتمام این ازدواج  هوس آلود، دختر زیبایی است که دست روزگار می‌ربایدش، مردی است که فقط به‌سختی ها و به‌هم‌ریختگی‌های جهان می‌خندد و فارغ‌البال زندگی می‌کند و از آنها فرصت می‌سازد،با بازی تحسین برانگیزش، نقش خودش و اسکارلت را جاودانه می‌کند. از فیلم هرچه بگویم به زیبایی تماشایش نیست و دیدن آن را توصیه می‌کنم حتی برای بار چندم.چون ذهن بارآمده در کنگره، هر بار نگاهی نو به هر چیزی دارد. این بهانه‌ای بود برای تشکری کوچک از بنیان‌گذار کنگره مهندس دژاکام و همه‌ی کسانی که بی‌منت به من آموزش زندگی می‌دهند و همچنین راهنمای خودم آقای رضا که به من می‌آموزند که چگونه به تاریکخانه‌های ذهنم بروم و گره‌های کوری را که سخت‌ترین مقاومت را در برابر باز شدن دارند بازکنم، عقده‌های درونم را بشکافم و در آفتاب آموزش و آگاهی کنگره ذوب کنم. من بارها صدای شکستن شخصیت پوشالی و افیون‌زده خودم را در طول این سفر باجان شنیده‌ام و ذوب شدن یخ‌های افسردگی وجودم را حس می‌کنم ،هنوز بارهای سنگین و گره‌های پیچ در پیچی بر و در وجودم دارم، اما اطمینان دارم که آموزش‌های این مجموعه که در موج موجش ترانه‌ی بهار دارد این کویر را سیراب خواهد کرد و همین آرزو را برای همه کسانی که در تاریکی به دنبال رهایی هستند دارم تا راه خودشان را بیابند.

متین لزیون شماره9 نمایندگی استاد معین کنگره 60 مدت سفر :چهار ماه.دهم اسفند هزارو سیصد و نودوشش.


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: مقالات و تجربیات ...،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر شنبه 8 اردیبهشت 1397 07:05
بسیار زیبا بود
همسفر شنبه 8 اردیبهشت 1397 07:05
بسیار زیبا بود
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic