دانای نادان و نادان دانا ...
دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 11:13 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

دانای نادان و نادان دانا

خیلی وقته که ندیدمش، بیشتر از 20ساله که با همیم، تا حالا نشده بود اینهمه وقث از همدیگه بی خبر باشیم.

داشتم فکر می کردم این که رسم رفاقت نمی شه، بی معرفتیه، بدبختی ها رو با هم تحمل کردیم، حالا که نوبت خوشبختی رسیده، تنها تنها! خوب اگه دارم راه درستو می رم باید اونم بیارم تو راه.

الو، سلام، چطوری داداش؟ شرمنده بیدارت کردم، خونه ای؟

بعد از کلی چاق سلامتی و گلگی و ...

پس بساطت کو؟

بتوچه؟ مگه تو آدم نشدی؟

نه! گفتم یعنی راحت باش!

قربونت، این خبرا نیست، من که میدونم چه مرگته!

بچه شدی؟! ما کارمون درسته، تو فکر خودت باش، من که مشکلی ندارم.

خلاصه همین جوری که داشتم تشویقش می کردم سر عقل بیاد و آگاهی بهش می دادم و راهنمایی اش می کردم، کلمات قلمبه و سلمبه و ژست دانشمندی و سیستم ایکس و مواد شبه افیونی و ... یه لول خوشگلی هم واسه خودم درست کردم که دیدم بدجوری داره چشم غره می ره.

ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

ای انسان این اختیار را کنار بگذار و بی اختیار شو، عاشق شو ...
دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 10:51 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

سمت عشق

در فرهنگ ما داستان آفرینش از بینگ بنگ شروع نشده، از خدا شروع شده، یعنی کسی بوده ازلی و ابدی که عین زیبائی و جمال بوده که در ذاتش کمالات نامتناهی دارد و کارش ظهور این کمالات می باشد. در واقع عشق مشاهده جلوه های حضرت حق در پس این نقاب هستی میباشد و وقتی دوستی و محبت در شما پیدا شد این نقالب شفاف می شود و شما پشت آن را می بینید.


به هر موجودی که نگاه بکنی می بینی که یک عشقی درونش هست و میخواهد از یک جایی به یک جای دیگر برود، تمام عالم و معشوق می باشند، هر ذره را که نگاه بکنی می بینی که یک عشقی درونش هست و میخواهد از یک جایی به جای دیگر برود، تمام عالم عاشق و معشوق می باشند، هر ذر ه را که نگاه بکنی دارد دور یکی دیگر می گردد و اون هم دارد دور یکی دیگر می گردد، همینطور همه عاشق هم هستند و این انسان است که بیکار می باشد.


ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

برچسب‌ها: دل نوشته، مسافران، عشق،

توقع داشتم که همه نسبت به من عشق و محبت داشته باشند
شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 13:22 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده به عشق است »

می خواهم از عشق و محبتی برایتان بگویم که به واسطه افکار نادرست ، نادانی و افکاری افیونی ازخداوند و مخلوقین آن ( پدر ، مادر، خواهر ، برادر و همسر و ... ) به صورت یک طرفه انتظار داشتم ؛ توقع داشتم که همه نسبت به من عشق و محبت داشته باشند در حالی که عشق و محبت در وجود من رو به زوال بود و ذره ای از آن در وجود من نمایان نبود .  در حالی که  این عشق و محبت درون من  وجود داشت اما جای خود را به واسطه تیرهای کوبنده مواد مخدر به : ترس ، خشم ، نفرت ؛ بیزاری ؛ بی معرفتی ؛ کینه و جهل داده بود ودر ادامه افکار منفی و ضد ارزش هایی که مرا با خود به قهقرا می برد.

اما با ورود به کنگره و این مکان مقدس و امن و پناه بردن به عاشقان اصلی در این راه و درس های بزرگ انسانیت ( عدالت ، معرفت و عمل سالم ) و با گذشت زمان ، صبر و تلاش و ایمان آوردن به این راه و رسیدن به خودباوری و پذیرفتن مسئولیت  در کنار صداقت و همدلی می توان به عشق کمرنگ شده و گاه از دست رفته بازگشت .


ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

تولد محمد
پنجشنبه 19 شهریور 1394 ساعت 21:47 | نوشته ‌شده به دست مسافر محسن | ( نظرات )

سلام دوستان محسن هستم مسافر

امروز نوزدهم شهریور ماه تولد یک سالگی محمد بهرام زاده بود من خیلی راغب بودم در جشن تولدش شرکت کنم و خدا رو شاکرم که این توفیق نصیبم شد.

آرامشی که اغلب اوقات در چهره محمد میبینم خیلی برای من موثر بوده و هست و از خدا میخوام این چنین آرامشی رو به من هم بدهد.

جشن تولد محمد شاید یکی از بهترین جشن تولدها برای من بود

من در دوران مصرف تنها در دنیای ساختگی خودم بودم و خیلی لذتها رو برای خودم حرام کرده بودم کنگره 60 دنیای تازه ای به روی من گشود.

تولد محمد عزیز رو به خودش و کمک راهنمای گرانقدر میثم عزیز و تمام رهجویان تبریک میگم.

در مراسم جشن تولد بچه ها محمد رو اینجور تعریف کردند که محمد همان است که نشان میدهد سرحال باشد سرحال و خوب است و نباشد هم همان را نشان میدهد ظاهر و باطن یکیست........

تا دیداری دیگر و رهایی و تولدی دوباره.....

محمد عزیز تولدت مبارک

آرامشت را دوست دارم و آرزوی چنین آرامشی برای خود و تمام رهجویان دارم.

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

دلنوشته؛ حس و حال رهایی
دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 07:35 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

گزارش رهایی

سلام دوستان داریوش هستم یک مسافر، مدت تخریب 30 سال، آخرین آنتی ایکس مصرفی شیشه، شیره و تریاک، روش درمان DST، داروی درمان OT، 11 ماه و 18 روز با راهنمائی آقای علیرضا فیض آبادی سفر کردم، الآن هم مدت 1 روز است که آزاد و رها هستم.


حس و حال خوبی دارم بر اساس آموزشهای کنگره و طبق تدبیر آقای مهندس که هدف اول بازسازی سیستم X بوده که در این 30 سال مصرف من آن را تخریب کرده بودم، بر اساس آن حرکت کردم و بر اساس اندیشه آقای مهندس و تجربیاتشان 2 ساعت قبل از مصرف شربت OT ساعت بازسازی سیستم X تلقی می شود، اینکه در این 2 ساعت اگر بر اساس فرمان راهنما 8 صبح وعده اول من بوده، 6 تا 8 من مشغول چه کاری بودم، در چه فضایی بودم، در چه مکانی بودم بی نهایت حایز اهمیت است. برای بازسازی سیستم X آیا خواب بودم یا اینکه اتلاف وقت می کردم و یا در مراکز آموزشی مثل استخر شهید شیرودی و یا جلسات صبحگاهی پارک لاله؟ من با آموزشهایی که از راهنای خودم گرفتم ایام هفته شنبه، دو شنبه، چهارشنبه را استخر شیرودی بودم و یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه در جلسات پارک لاله که بسیار در بازسازی سیستم X من نقش بسزائی را ایفا کرد که آموزشهای شنیداری و رفتاری داشت. لذا برای بازسازی سیستم x بسیار مفید واقع شد، ولی در تجربیات خودم که در این مدت 11 ماه و 18 روز کسب کردم اگر دقت کرده باشید در پیام سفر دوم نوشته شده است که این سفر هم سهل است و هم سخت، چطور ممکن است یک چیز هم آسان باشد و هم سخت. دلیل این موضوع را من در سفر اول دنبال کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر داریوش بتواند در سفر اول به اهدافی که آقای مهندس برایش ترسیم کرده است برسد، هم آموزش بگیرد و هم تجربه و هم تفکر را فعال کند ، در مثلث دانایی می رسد به دریافت یک پکیج، که این پکیج را به تمثیل عنوان می کنم: هفت پیچ گوشتی در شما هست، هم دو سو و هم چهارسو ، هم کوتاه و هم بلند که این پکیج در سفر دوم به درد من می خورد، آنجاست که آقای مهندس می گوید هم سهل است هم سخت. دلیلش این است و آنانیکه سفر درستی انجام دادند یعنی داریوش اگر توانسته باشد پکیج داشته باشد تمام پیچ های سفر او را به آسانی باز می کند و اما اگر موفق به دریافت پکیج نشده باشد باچنگ و دندان باید این پیچ ها را باز کند و کار سخت می شود.

یک وقت هست که پیچ را با پیچ گوشتی باز می کنی که سهل است ، یک وقت است آنرا به سختی و با چنگ و دندان باید باز کنی. امیدوارم که توانسته باشم به همان پکیج که مثلث دانایی است برسم و بتوانم تمام پیچ های سفر دوم را به آسانی باز کنم.

نویسنده: داریوش ـ رهجوی آقای فیض آبادی

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

چرا جمعه ها به پارک طالقانی می رویم
دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 01:09 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

اوایل شروع سفر و زمانی که درمان DST را آغاز کردم و وارد پروژه شربت شدم، خیلی جدی نمی گرفتم، اگر می توانستم جلسات لژیون را نمی رفتم و خیلی جدی نمی گرفتم و هدفم کم کردن و قطع مصرف مواد بود. بعد از اینکه چند جلسه مرتب جلسات عمومی لژیون را شرکت کردم در هر فرصتی که پیش می آمد و گاه و بیگاه راهنما می خواست که جمعه صبح حتماً به پارک طالقانی برویم. اوایل برای من یک مقدار ثقیل بود، پیش خودم می گفتم من که شش روز هفته صبح زود بیدار می شوم و به سر کار می روم، سر کار هم تا دیروقت هستم ، حالا یک جمعه صبح که وقت دارم دو ساعت بیشتر بخوابم باید بیدار شوم و به پارک بروم. که چی؟ چه اتفاقی برای من خواهد افتاد و چه تأثیری می خواهد روی من بگذارد؟ تا اینکه به اجبار اینکه راهنما یک روز صبح با سختی زیاد بیدار شدم و به پارک طاقانی رفتم و چه روز خوبی بود. بعد از خوردن یک صبحانه مفصل چند ساعتی هم با بچه های لژیون بودیم و ظهر به خانه برگشتم. آن روز حال خوشی داشتم و آن چنان سرحال و سرخوش بودم که حد نداشت، حتی در روزهای اوج مصرفم هم این حال را نداشتم و این برای من جای سوال داشت.

جمعه ها و بخصوص عصر جمعه همیشه انسان ناخواسته و ناخودآگاه دلش می گیرد، ولی آنروز من هیچ دلیلی برای دلگیری نداشتم و من هیچ دلیل موجهی برای این کار پیدا نمی کردم. خیلی در مورد این قضیه فکر کردم به یک جواب رسیدم که نمی دانم آیا درست است یا غلط؟

 جمعه ها در پارک چند صد نفر دور هم جمع می شوند، چند صد نفر همسفر ، چند صد نفر همراه و هم مسیر ، چند صد نفری که مانند من راه درست را پیدا کرده اند و لبریز هستند از عشق و امید، سرشار هستند از حس خوب و چند صد نفری که از انرژی مثبت و خوب درونی سرشار هستند و در حال ساطع کردن این انرژی به اطراف هستند. حالا اگر از هر نفر یک ذره انرژی مثبت بگیریم در آن روز سطح بسیار زیادی انرژی مثبت به من می رسد که باعث خوشحالی و سرخوشی و سرحالی می شود و من به شخصه نمی خواهم به هیچ دلیل و به هیچ منطقی این سطح انرژی گسترده را از دست بدم و خودم را از آن محروم کنم و بنظر شخص خودم اگر بدنم را از این انرژی خوب محروم کنم، قطعاً در ادامه مسیر و سفر چه اول و چه سفر دوم به مشکل خواهم خورد و قطعاً سفر خوبی نخواهم داشت.

با امید و آرزوی سفر خوش با حالی خوش برای تمامی مسافران کنگره 60، بخصوص سفر اولی ها

نویسنده: رضا علیزاده ـ رهجوی آقای بهمن سبحانی 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

دل نوشته؛ پیدا کردن راه برای درمان من
جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 20:59 | نوشته ‌شده به دست مسافر نیما | ( نظرات )

 پیدا کردن راه برای درمان من 

دخترم را نگاه می‌کردم تازه داشت 4 دست پا می‌رفت یادم می‌آید به یک فکر فرو رفتم و به خود گفتم مگر من چقدر زنده هستم اصلاً  آنقدر عمر میکنم مدرسه رفتن فرزندم را ببینم.

 یک حساب سریع و سر انگشتی کردم: سالها بود هر روزمصرف روزی 2000 میلی گرم  قرص اعصاب مربوط به صرع و سندروم بای پلار - تریاک  کشیدنی -  2 عددمتادون و روزی سه بسته سیگارکه وزن بالا و  چربی خون ........

بدجوری گیر کرده بودنم و کاملا منفعل وقتی هم که همسر من دخترم را برای خوابیدن می‌برد هر شب به خود میگفتم  این آخرین بار است آنها را می‌بینم و تا فردا بیشتر زنده نمی‌مانم و اواخر شب قبل از خواب  دخترم را بغل می‌کردند و حسابی بومی کردم .

و  بعضی مواقع آن قدر مواد مصرف می‌کردم تا اگر امشب شب مرگ من باشد  خواب باشم اصلاً خواهان و حوصله بیمارستان و استرس و جیغ داد اطرافیانو  یا دستگاه‌های شوک نداشتم و زمان می‌گذشت . این نتیجه رسیدم که به هیچ عنوان راهی نمانده است البته قرار بود بارها قضیه را درست کنم ولی سال‌های سال گذشته بود و اصلاً به چشم نمی‌آمد و آب از آب تکان نخورده بود تازه وضعیت من هم بدتر و بدتر می‌شد ، صبحها بیدار میشدم مقصر را خدا و دیگران میدانستم و شبها التماس خداوند میکردم اصلا معلوم نبود درچه  وضعیتی هستم و اصلا نمیتوانستم تمرکز کنم  و راه حلی پیدا کنم.

 و در حال حاضرکوتاه میگویم:

اینک که این نوشته را می‌نویسم بیش از یکسال از آشنایی من با کنگره 60 و سفر من گذشته است من و دخترم برای فردا با هم کجا بریم یا چی براش بخرم سر و کله میزنیم بزرگتر هم شده و ارتباط بین من و اون قوی تر . و بدون ترسی که قبلا همیشه همراه من بود . دقیقاً یک سال است که دیگر هر شب منتظر مردن خود نیستم به تدریج وضعیت عادی شده است قرصهای اعصاب برای اولین بار بعد از 25 سال قطع مصرف تریاک قطع- متادون قطع ....  وارد پروسه درمان سیگار هم شدم .  به مشکلات قبل نگاه میکنم انگار اصلاً قبلا چنین چیزی وجود نداشته الان بیشتر وقت‌ها در اختیار خانواده‌ام هستم و برای آینده برنامه‌ریزی درست و عمل‌گرا می‌کنم نه مثل گذشته برنامه‌ریزی رویایی و دست نیافتنی و به دنبال راه‌های کوتاه  نیستم و توقع ندارم  دیگران مسایل من رو حل و فصل کنندچون بار مسولیت و پیدا کردن راه حل آن مستقیم به عهده خودم میباشد و اینها همه از زمانی است که من در مسیر کنگره 60 قرار گرفته‌اند شاید این روزها در کنار خانواده خود بودن آرزوی من بود که در حال حاضر آموزش‌های لازم به من به آن جامه عمل پوشانده است . /ح/ مسافر نیما

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،

دل نوشته : درمان سیگار
پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 09:31 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

آنقدر آهسته و آرام اتفاق افتاد که خودم هم متوجه نشدم و به مرور زمان شد دوست تمام لحظات زندگی من صبح زود ناشتا بعد از صبحانه ، با خوشحالی با غم، بعد از ناهار برای رفع خستگی بعد از شام و موقع خواب و برای من شده بود مشکل گشا در تمام غمها و شادیها و تمام مراحل زندگیم . اولین بار با یک سیگار طعم دار و رنگی شروع کردم ، به نام مُر . چون متفاوت با سیگارهای دیگر بود از نظر رنگ و طعم و به زیباترین شکل مرا گول زد به خودم می گفتم این نعنایی است و اشکالی ندارد و روزی یکی یا دو تا مصرف می کردم و کم کم سیگار شدم و شروع به لطمه زدن به جسم خودم و با بوی بد آن و ضرر آن در خانه به همسرم لطمه زدم با مصرف آن در مکانهای عمومی و خیابان به تمامی افراد از کودک گرفته تا پیر و جوان و نوزاد و طبیعت و جهان پیرامون خود به همگی لطمه زدم و حال ماندم چه کنم فکر کنم بهترین راه برای جبران خسارت این باشد که اول درمان سیگارم را شروع کنم، الان مدت 2 ماه است که در دوره سازگاری و درمان سیگار هستم و نگاه و نگرش جدیدی به زندگی پیدا کردم و از تمامی انسانها و طبیعت که به آنها خسارت زدم طلب عفو و بخشش دارم.

و با تمامی وجودم سعی می کنم یک انسان مثبت در این جهان و چرخش حیات باشم و حالا احساس می کنم مرحله دیگری را در حال طی کردن هستم و به خودم رسیدن و نزدیک تر شدن و پیدا کردن قسمت دیگری از خودم که قبل از مصرف سیگار بودم که از ورزش کردن وخوردن انواع غذاها و میوه ها و تمامی مواردی که به تنفس سالم و ریه سالم مربوط می شود لذت ببرم و به خویشتن خویش بیشتر فکر کنم.

به امید آن روز که تمامی انسانها با عشق و محبّت فکر کنند و عمل کنند و سخن بگویند.

نویسنده : بهرام قربانیان ـ لژیون آقای بهمن سبحانی 
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...، مقالات و تجربیات ...،


بالاخره استغاثه ها و راز و نیازها اثر کرد ...
پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 09:24 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

هفده سالم بود که در اوج جوانی و غرور و در اوج منم منم و خودبزرگ بینی در اثر اجبار خانوادگی ناچار به ترک محل سکونت خانواده در تهران و تعویض و عزیمت به یکی از شهرکهای حاشیه تهران شدیم.

محله ای جدید، محیطی تازه و دوستانی نو، دوستان و بچه محل هایی که به من به چشم یک بچه تهران و تافته جدا بافته نگاه می کردند و این یعنی غرور بیجا و اعتماد بنفس کاذب.

بتدریج با دوستان جدید و بچه محلهای تازه با سیگار آشنا شدم و برای جا نماندن از قافله و همرنگی با جماعت و نشان دادن بچه تهران بودن نتوانستم آنرا پس بزنم و پس از چندی به یک سیگاری قهار و حرفه ای تبدیل شدم.

اولین بار که با تریاک آشنا شدم زمان اخذ دیپلم و یکی از مجالس دور همی دوستانه بود.

باز هم اعتماد بنفس کاذب گریبانم را گرفت و باعث شد نتوانم آن «نه» معروف را بگویم و تا چشم باز کردم تبدیل شدم به کسی که برای هر کاری و هر چیزی باید از تریاک اجازه می گرفتم و تمام امورات زندگی خود را از جزئی ترین مسائل تا مسائل اصلی با موادمخدر هماهنگ کردم و این یعنی اوج بیراهه رفتن و نهایت گمراهی.

همچنان در مسیر ضلالت و گمراهی سیر می کردم و توانایی و قدرت برگشتن به راه راست و زندگی سالم و دوری از اعتیاد را نداشتم و اعتیاد همچون هیولایی ددمنش در برابرم رخ می نمود. هیولایی که فقط مرگ و نیستی می توانست مرا از آن نجات دهد. ترک اعتیاد همچون آرزویی دست نیافتنی در دور دست خود را نشان می داد و من ناتوان در رسیدن به آن و حتی تفکر در  مورد آن، تفکری که چهارستون بدنم را به لرزه در می آورد.

ولی نا امید نبودم و همیشه در آرزوی معجزه بودم، همیشه در نماز و دعا و در حرم معصومین و حتی در خانه خدا از درگاه خداوند معجزه می خواستم، ولی بدون کوچکترین حرکتی تا اینکه استغاثه ها و راز و نیازها اثر کرد و معجزه خداوندی به بهترین شکل ممکن رخ داد :

« آشنائی اتفاقی با کنگره 60 »

نویسنده: رضا علیزاده ـ رهجوی آقای بهمن سبحانی

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...، مقالات و تجربیات ...،

مادرم زنی ساده و بدون دروغ و کلک بود ...
پنجشنبه 22 مرداد 1394 ساعت 09:07 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

سلام دوستان، بهرام هستم یک مسافر.

از من خواسته شد تا دلنوشته از گذشته ام بنویسیم و من هم با تمام سختی که برایم داشت شروع به نوشتن کردم.

از روی جهل و نادانی شروع به مصرف مواد کردم از نوع شیشه و کراک و وارد جهانی تازه با سنگین ترین نوع مواد به شکل سنگ و خالص شدم و نوعی دیگر از زندگی را آغاز کردم در ابتدا برایم خیلی جالب و مهیّج بود، چون وارد جهانی ناشناخته و جدید با تمام روحیات یک جوان ماجراجو و پر انرژی، دیدم چه جهان زیبائی ، با دنیای آدمیزاد و زندگی انسانی متفاوت بود و فرق داشت.

تازه هایی برایم داشت که تا به حال نه در جهان ذهن و خواب و مادی نه دیده بودم نه شنیده بودم و به مرور زمان با خلقی آشنا شدم که در این امر از من جلوتر و پیشرو بودند که دارای رفتارهای ناشناخته و ساختارهای بسیار پلید و شیطانی بودند برای به دست آوردن مواد و مصرف آن بعد از مدتی مادرم فهمید و برای پول گرفتن از آن شروع به دروغ و کلک زدن کردم. مادرم زنی ساده و بدون دروغ و کلک و ضد ارزشهای انسانی بود، مادری مهربان که با مهربانیش در ابتدا برایم مثل همان نفسی بود که به زیباترین شکل باعث تخریب من شد با دادن پول زیاد و بهای زیاد به من و کم کم مادرم هم از پول دادن خسته شد و برای دادن پول به من شروع به دروغ گفتن کرد که به من پول ندهد و بعد من شروع به تفکرهای شیطانی که از دوستان پیشرو آموخته بودم ، کردم. باز چندین بار با استفاده از احساسات عاطفی مادرم توانستم کلک بزنم و پول بگیرم و بعد از مدتی مادرم باز هم فهمید و شروع کرد به آموختن کلک ها و ضد ارزشها تا بتواند دست مرا بخواند و پول ندهد و همینطور ادامه پیدا کرد تا او هم همراه من با تمام این ضد ارزشها آشنا شد و من با مصرف خودم او را هم تبدیل به انسانی آمیخته به ضد ارزشها کردم . 

این قسمتی از تخریب من به خودم و یک انسان پاک به نام مادر بود و خدا را شکر می کنم که در این مکان (کنگره60) با هم مثل یک مسافر و همسفر در راه بازگشت از تاریکیها و ضدارزشها و رو به صراط مستقیم در حرکت هستیم، تا بتوانیم در ادامه زندگی عاشق هم باشیم و از زندگی در این دنیا و خدمت به خود و خدمت به خلق خدا کوشا باشیم.


با تشکر از آقای مهندس و خانواده اش و تمامی دست اندرکاران و خدمتگزاران کنگره 60

نویسنده : بهرام رهجوی آقای بهمن سبحانی


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،



 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic