عدالت
سه شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 17:29 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )

عدالت


قطع مسلم و بی‌شک آنچه در کنگره مشهود است، نیازی نیست جواب این سوال که (بله) است بر زبان و یا قلم جاری گردد. همان‌طور که پیر دیر خرابات مهندس دژاکام از پیش فرموده‌اند در کنگره ستارگان سینما، ورزش، وکیل، وزیر و غیره همه باهم یکسان‌اند. چه پیام مهمی می‌تواند داشته باشد؟ مگر نه این است که هدف خدا از خلقت صرفاً به خاطر امتحان بشر برای توزیع و ترویج عدالت بوده و به ما بفهماند که در تمامی امورات زندگی می‌بایست عدالت محور، عدالت‌گستر و عدالت‌پرور باشیم و شکرگزاری و قانع بودن به‌حق مادی و معنوی خود استقبال از عدالت است. 

ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


نامه ای به آقای مهندس دژاکام
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 16:17 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله

سلام آقای مهندس دژاکام، بنیان کنگره 60


از سال 82 که بازنشسته شدم، خواسته و یا نا خواسته و به دلیل نداشتن آگاهی درست به اعتیاد روی آوردم. اوائل به صورت تفریحی مصرف می کردم و چند سال بدین منوال گذشت.خوشم می امد و لذت می بردم. نشئه که می شدم زیاد کار می کردم. همه می دانستند که من اعتیاد دارم ولی خودم قبول نمی کردم و انکار می کردم.
ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته همسفران ...،


دل نوشته مسافران...
یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 14:31 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )
هفته همسفر پرشگون باد


سلام دوستان احمد هستم یک مسافر. عرض ادب و خداقوت خدمت تمامی خدمتگزاران کنگره 60 و عرض تبریک ویژه به مناسبت این هفته پر شگون خدمت بنیان کنگره 60 و همسفر گرامیشان سر کار خانم آنی و تمامی همسفران عزیز. این هفته و این مناسبت مبارک بنده را مجاب کرد تا چند خطی از تجربه و حال دلم برای عزیزانم بنوبسم.
ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


دلنوشته مسافران...
سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت 13:51 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )
تجربه تلخ ترک های اعتیاد قبل از کنگره 60 و مقابسه آن با روش درمان DST.


من در طول سال های مصرف مواد یک و یا دو بار با کپسول های گیاهی و قرص های شیمیایی و شربت متادون ترک های نا موفق و نا فرجام داشته ام. اما این ترک ها هرکدام چند ماه بیشتر به طول نمی انجامید. همیشه به دنبال جایگزینی بودم تا بتوانم از بی قراری های روحی و روانی مستمر خود بکاهم. چون همیشه در خم یک کوچه حیران بودم. لذا بالاجبار مجددا بسمت و سوی مواد برگشت می خوردم و بیشتر از پیش مستاصل و تخریب و مستهلک می شدم. 

ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


از سایت کنگره 60 چگونه استفاده می کنم؟ مقاله نویسی
چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت 17:48 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )
این جلسه؛ دهمین جلسه از دوره ی بیستم سری کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره 60 روزهای سه شنبه مورخ 96/5/10 با استادی آقای مهدی لایقی؛ نگهبانی موقت آقای مهدی مریمی و دبیری موقت آقای محمد صادق با دستور جلسه ی ( از سایت کنگره 60 چگونه استفاده می کنم؟ مقاله نویسی ) راس ساعت 17 آغاز به کار نمود.


سخنان استاد:
سلام دوستان مهدی هستم یک مسافر. از نگهبان جلسه آقا مهدی عزیز تشکر می کنم، که این فرصت را در اختیار من قرار دادند که بتوانم این جایگاه خدمتی را تجربه کنم. قبل از شروع جلسه لازم می دانم که این هفته را خدمت تمامی خدمتگزاران سایت و وبلاگ های مربوط به کنگره 60 تبریک عرض نمایم به خصوص به خدمتگزاران وبلاگ شعبه خودمان. در مورد دستور جلسه این هفته، وقتی موضوعی در کنگره 60 مرتب در هر سال جزو دستور جلسات قرار می گیرد، باید دانست که آن موضوع از ارزش فوقالعاده مهمی برخوردار است. سایت کنگره در درمان اعتیاد می تواند به ما کمک بکند و راهکارهای درمان را به ما ارائه نماید.
ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: گزارش جلسات روزهای سه شنبه،


فالوده عسلی ؛ نوشته ای از مسافر یاسر بابائی
سه شنبه 14 دی 1395 ساعت 17:56 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

فالوده عسلی

دینگ دینگ، دنگ دنگ، دینگ دنگ، رینگ رانگ

نوشتنی نیست،

صدای زنگ صبحگاهی زنگاله الکترونیکی دورگوی دروغ رسان راست قامت من بود!

خمیازه کشان و مشت گره کنان، کشان کشان، می کشانم دو دست را تا دور کنم پردۀ تنیدۀ شیطان لعین را از تختِ بی خوابی خودم و فراخ کنم قفسۀ مالامال سینه ای ام را از ...

بگذریم صبح است و وقت لطافت!

نگاهی به سقف اتاق به ظاهر خوابم که می اندازم ترک ریزی در کنار ترک درشت تری کِز کرده، شاید به این فکر می کند که روزی ترک بزرگتری می شود و آوار شود بر سر بیچاره ای ...

خاک بر سرت با این طرز تفکرت ...

نشد که لطیف تر شود.

پردۀ کلفت آویزان بر پنجره اتاق به ظاهر خوابم را که به کناری می زنم، چیزی نیست جز شیشه مشجری که گویا میلی ندارد که آنطرف را به من نشان دهد.

اما من سر سخت تر از آنم که نخواهم از تنها شانس اتاق به ظاهر خوابم با آن ترک های ریز و درشت بر سقف ش که از اندک اتاق خوابهای شهر آهنی ام هست که به نورگیر که واژه درستی نیست همان پاسیوی شمال شرقی ایی باز می شود که از آن به ظاهر کوههای سر به ای فلک کشیدۀ شمال آسمان سربی و اِبی شهرم، دیده که نه، طرح خاکستری آن نمایان می شود، بگذرم.

من از این حقیقت تلخ نخواهم گذشت و آن را تن می کنم.

چه کنم که این همان لنگه کفش با بندهای آبی است و من آن را بر می دارم که در این بیقوله خاکستری، بی نعمتی بی حیا قلمداد نشوم، که اگر شوم تو سری خواهم خورد از پدر بزرگم!

تاخ!!!

نوشتنی نیست، ولی دست سنگینی داشت.

اگر این روزها تماشاچی پروپاقرص بازی های والیبال باشید، با واژه سانسور و سانسور چی بیگانگی ندارید و این قسمت را بر من خُرده نمی گیرید و از این جا به بعد بگویم که حوله در دست گرفتم و صورتکم را خشکانیدم. البته در این بین جیرۀ صبحگاهی را هم سر کشیدم...

بی درنگ به سراغ آن یار مهربان و دانا و خوش زبانم می روم، همان که فراوان سخن دارد با آن که زبانی در کام ندارد، فراوانی سخنانش چنان هست که نیازِ نیازمندی چون من را پاسخگو باشد.

همان مخلوق غرب لغنتی .

چرخی در اوراق مجازی این یار مهربان که می زنم، چشمانم صیقلی می شود، اولین پُست صبحگاهی را می غلتانم بر آن صفحۀ به ظاهر شخصی ام که اعلام کنم بر حضور هفتِ صبحگاهی ام که منم آن خوابالویِ خواب زدۀ، آلوده به خوابِ خوابیده در آلودگیِ خودزدۀ به خواب آلودگی سابق که نه کمی دورتر شاید اسبق نه ماسبق.

آی چه بسته ای ، ای آلودگی هایِ زیبای من.

دلینینننگ ...

هم اکنون توجه شما را به گزیدۀ اخبار جلب می نمایم.

انفجار یک بمب در فرودگاه آتاتورک شهر استانبول، دست کم جان دهها نفر را گرفت. به گفته پلیس ترکیه این انفجار در ...

دیلیننننگ....

حس و حالِ ورزش صبح گاهی پر کشید و رفت ، به کجا؟

نمی دانم، فقط این را می دانم که دیگر اینجا نیست.

مثل باقی چیزها که رفتند و دیگر نیستند.

بهترین کار این است که رختِ بارسلونای محبوبم را بپوشم و در هیبتِ یک ورزشکار از درِ خانه لبخند زنان بیرون بروم تا ...

تا که نفسی چاق کنم...

نفسی چاق کنم ؟!

آه ...

تا که پُر کنم ریه های لذت را از اکسیژن مالیده شده به سرب سرگردان در خاکستری آسمان پر از دود و ریزگردهای مجاورین دوست و برادران هم آئین ... و تو چه می دانی که چه لذتی دارد ترکیب انواع آلکالوئیدهای ترشح شده ناب، چون تبائین و پاپاورین و دوپامین و سه پامین و چهارپامین و الی ماشااله .. با انواع آلاینده هایی چون هیدروکربنهای آروماتیک و آزبست و منواکسید و دی اکسید و تری اکسید و فور اکسید کربن ها و الی ماشااله ... و البته رقصنده های ریز و کوچولوی مجاورین دوست و برادران هم آئین ...

ادامه نمی دهم،

ادامه نمی هم که اگر ادامه بدهم به زمین می رسد و زمین ادامه دستی است که به گندم می رسد و گندم ادامۀ عشق است که چون عشق آلوده شود، گندم آلوده می شود، زمین آلوده می شود و هوا آلوده می شود و آلودگی آلوده می شود.

چه فالوده ای درست شد.

تو که با شاه شلۀ نمی خوری و با گربه فالوده، چه کارت به فالودۀ من،

تو خودت باش.

من رَخت ورزشی ام را پوشانیدم بر تنم و حجابی کردم بر شهر وجودی ام که در مواجهه با نانوای عبوس محله مان نیرویی را از کم شروع کنم و تا بالای بالا ببرم که نقطه تحملی ایجاد گردد.

عجب تعبیری و عجب عبارتی و عجب عبرتی ...

در خیالم من پرورانیدم که نان داغ بربری با کلّه شیری که از ماست بندی احتمالاً تا نزدیکی چند درصد ابتدایی قطار اعداد، اورگانیک یک آقای عبوسِ دیگر که می خرم را با عسل خوردن چه فالوده ای شود.

این جیب و آن جیب، اعتبار کوچولوی پلاستیکی را از جیب بغل بیرون کشیدم و نگاهی به قدوبالایش که کردم به بزرگی اش پی بردم.

حال هم نون می خرم هم کلۀ شیر.

کوچولوی توانا را در دست محکم گرفتم و در را باز کردم که ایکاش باز نمی کردم.

کاش اصلاً امروز خواب می ماندم تا شب.

تا اینکه خاکستری بمانم تا شب.

شوربختی از در و دیوار می بارد، خدای من این چه منظرۀ شومی است،

خدای من چشمانم را از من بگیر.

مغزم از سرم بیرون پاشید، وقتی دیدم که سرش شکسته، جانم از تنم بیرون آمد، وقتی که دیدم شیرۀ جانش آرام آرام از سرش بیرون آمده و ...

تکه پاره های بدنش را که می دیدم جگرم تکه پاره می شود.

مگر می شود!!!؟

آه ای خاکستری روز چه روز شومی هستی تو ...

وقتی دیدم اینطور مظلومانه سرش شکسته و در گوشه ای از دیوار لابه لای زباله ها رها شده، و شیرۀ جانش از کالبدش بیرون ریخته، آه از نهادم بیرون آمد و فریادخشم برآوردم و خودخورانه عربده ای از عمق وجود کشیدم که چه کسی ؟؟؟

چه کسی !!!

چه کسی، ظرف عسل مرا شکسته!؟


 نویسنده: مسافر یاسر بابائی 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: مقالات و تجربیات ...،


دل نوشته؛ دست های آسمانی
سه شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 12:59 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

در دنیایی زندگی می‌کردم که کمتر زیبایی دیده می‌شد. کمتر مهر و محبت احساس می‌شد. از اخلاص و خوبی تقریباً خبری نبود و عشق را اصلاً نمی‌شناختم؛ نمی‌افتم.
عادت کرده بودم به بدبینی و احتیاط. بس که نامردی و خیانت، بی‌رحمی و دشمنی، خودخواهی، منفعت‌طلبی، سوءاستفاده و… دیده بودم.

چندتایی رفیق صمیمی داشتم، اما این رفاقت‌ها به نقاط مشترک ما مربوط می‌شد.
اشتراک در محیط کار؛ نیازها؛ بدبختی؛ سرخوردگی و البته اشتراک در اسارت مواد. خانواده‌ام هم بود اما فاصله زیادی بامن داشتند. از اعتماد هم اصلاً خبری نبود. بزرگ‌ترین اولویت زندگی‌ام مصرف مواد بود. همه‌چیز بستگی به این داشت که اخلالی در مصرف مواد ایجاد نکند. به هیچ‌چیز علاقه نداشتم. از دنیا بیزار بودم. این آخری هاهم که دچار بحران شدیدی شده بودم. شغل و آخرین باقی‌مانده آبرویم داشت از دستم می‌رفت.

بار اول که دستم را گرفت و پناهم داد، بی‌منت کمکم کرد و از حل مشکلم شادمانی کرد؛ متعجب شدم، متاثرشدم. ولی با ناباوری از آن گذشتم؛ اما عشق و محبتش مصرانه ادامه داشت و بانادیده گرفتن غفلت و تعلل من، همچنان دستم را گرفت و رهایم نکرد و علیرغم سستی وبی توجهی‌ام برای بیرون کشیدن من ازتاریکیها، پشتکار عجیبی داشت. کوچک‌ترین حرکت مثبتی از من می‌دید تشویقم می‌کرد و آن‌قدر ادامه داد تا شرمنده شدم. به من از خودم مشتاق‌تر بود و هست وهرازچند گاهی چشمانم رابه روشنایی‌هایی باز می‌کرد و عجیب آنکه جواب تمام سؤالات بی‌جواب و کهنه‌ام  را در آستین داشت و برای از خواب بیدار شدن من بشدت تلاش می‌کرد.

وقتی چشمانم بازرشد؛ قدم‌به‌قدم راهنمایی‌ام کرد. به‌دقت مراقبم بود و هرگز تنهایم نگذاشت. بامهارت تمام افکار پوچ و غلط را از من دور کرد. جای معرفت و دانایی را برایم باز کرد. بی‌دریغ؛ بی‌منت وبی توقع. تاپی رهایی همراهی‌ام کرد و مرا با خودم آشتی داد. زیبایی دنیا رانشانم داد. طعم موفقیت رتبه من چشاند. آرامش متعادل را به من هدیه داد و درنهایت بین من و قدرت مطلق بند عشقی را برقرار کرد.
برای رفع مشکلات شخصی‌ام بهترین راهکارها را ارائه دادن کوتاهی‌هایم را با بزرگ‌منشی و غیرمستقیم متذکر شد.

همواره بارنج من رنج‌کشیده و با شادی من شاد ومسرورشده است. و من در تمام این مدت خود را در آغوش عشق و محبت الهی می‌دیدم من اکنون (دستان خدا را که از آستین عشق بیرون آمده می‌شناسم).

به‌راستی این‌همه توجه وعنایت غیرقابل‌باور از کجا منشاء می‌گیرد؟ به‌راستی معجزه چیست جز التفات ویژه رب؟

معجزه تغییر؛ تبدیل و ترخیص؛ معجزه بازسازی تمام نیروهایی که نابودشده بود.
و معجزه از بین رفتن دردهای جانکاه وشفا یافتن بیماری توسط دستهای آسمانی.

نویسنده: سعید لنکرانی ـ لژیون آقای احمد شریفیان

تایپ : مسافر آیدین پیرکندی 


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


تلاش و کوشش:
چهارشنبه 11 فروردین 1395 ساعت 17:17 | نوشته ‌شده به دست پرویز محمدنبی | ( نظرات )
شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشم ظاهر شد مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه میکرد سر انجام پروانه که خسته شده بود دست از تلاش برداشت ..
مرد مهربان تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند . با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد پروانه براحتی از پیله خارج شد اما بدنش کوچک و بالهایش چروکیده بود . مرد به پروانه همچنان زل زده بود و انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش روی زمین بخزد و نمی توانست پرواز کند..
مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده به این صورت که تلاشش هنگام خروج
مایع خاصی از بدنش ترشح میشود که او را قادر به پرواز میکند...
بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم . اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود
در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.!!
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: برداشت کوتاه ...، دل نوشته مسافران ...،

برچسب‌ها: تلاش و کوشش، دلنوشته،

دل نوشته؛ سلام به طبیعت
سه شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 15:30 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

بوی عید

سلام به بهار سلام به طبیعت سلام به آغازی نو سلام به تمام دوستان کنگره

جنب و جوش مردم برای شروع یکسال جدید چقدر زیبا و دیدنی است

 سالها بود که این آغاز نو وشکوفایی طبیعت  برای من بی مفهوم بود همیشه بجای دیدن این شادی و شعف؛ یکماه قبل از عید عزادار این سیزده روز میشدم با افکار منفی ومثلا روشنفکرانه همش این جملات و تکرار میکردم  (خریدهای بی معنی مگه چه خبره؟ زمین یک دور؛ دور خورشید چرخیده؛ خوب آفرین؛ میلیونها سال داره همینکارو انجام میده مسافرتهای  بیهوده: بازم  راه میافتن تو جاده همدیگرو به کشتن میدن؛اه اه بازم دیدار اقوام و فامیل ؛از فلانی بدم میاد؛ اون یکی فضوله فقط بلد شدن عید بیان از کار آدم سر در بیارن یا وسایل جدیدشون  و به رخ بکشن )چه  افکار عجیبی الان در ماه دهم سفر وقتی به سالهای گذشته  فکر میکنم میبینم این من بودم که حسی به اینهمه تغییرات نداشتم چون اصلا حسی نداشتم

ولی امسال خدارو شاکرم که همراه با جوانه زدن طبیعت در وجودم حس جوانه زده و میبینم این تکرار وچرخش زمین نعمت خداوند و درس عبرت توسط طبیعته؛ وقتی( استاد عزیزم آقا بهمن) تو دفترچه دستور پله مصرف سه دهم سی سی رو امضا کرد و کنارش نوشت (بارسیدن شکوفه ها به میوه وقتی نیست) با تمام وجود این شکوفه ها رو احساس کردم ممنونم از خدای خوبم که منو با کنگره آشنا کرد ممنونم از جناب مهندس و اساتید عزیزش که این راه و هموار کردن چقدرتبریک زیبای است فرموده استاد رعد به مهندس (روز نومبارک و آغاز فصل با شروع تازه در شهر نوساخته برکل خانواده مبارک باشد) درسته امسال طبق آموزشهای کنگره نمیتونم سفر برم درسته شب تا دیر وقت نمیتونم بیدار باشم و با وجود تعطیلی نه میخوام و نه اجازه دارم صبح دیر از خواب بیدار بشم ولی همون حسهای که بیدار شدن بهم میگن امسال عید بهترین بهار و تجربه میکنم.

 البته من واقعا جشن و برای پایان همین سال نودو چهار برپا میکنم چون امسال سال آشنایی با کنگره حضور در جمع شما عزیزان و درس گرفتن از محضر مهندس عزیز بود و این بزرگترین تحول در زندگیم محسوب میشه بقول مهندس (اکنون جهان را با تمام مشکلاتش بسیار زیبا میبینم) برای همه شما عزیزان جهانی زیبا آرزو میکنم امیدوارم اگه این دلنوشته توسط شما خونده شد شما هم برای من دعا کنید که بتونم دینم ونسبت به کنگره ادا کنم .و حال خوش خدمت و تجربه کنم

خدای شکر شکر شکر  

مهرزاد: رهجوی آقای سبحانی فر

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: تولدها،


سردار ابا عبد الله
جمعه 1 آبان 1394 ساعت 17:35 | نوشته ‌شده به دست همسفر ریحانی | ( نظرات )


یک روز بارانی

باران رحمت خداست . باران همه جا می بارد ؛ رحمتی از جانب خداست برای مردم . امّا اینجا که باران    می بارد ؛ فرق دارد حال و روز مردم ، امّا باز باران  می بارد.

برای آمدن باران ابر گریه نمی کند ، گریه شوق از آن جاری می شود که از خدا دستور گرفته است ، جلوه ای باشد برای رحمت او ،  آباد کند ، تمیز کند ،  ببارد . امّا اینجا که باران می بارد ، ابر گریه می کند ؛ چون نمی خواهد ببارد بر سر مردمی که فرقی به حالشان ندارد تمیزی و کثیفی .

باران که می بارد ، چتر ها بالای سر مردم علم میشوند . گاهی یک چتر و دو نفر ، گاهی یک چتر و سه نفر و گاهی یک چتر ویک دنیا . امّا اینجا که باران  می بارد چتر ها فقط برای یک نفر جا دارند ، گاهی آنقدر کوچک که خودت هم زیر آن جا نمی شوی امّا وقتی از کنار کسی رد می شوی آنقدر بزرگ است  که چتر ها به هم گیر میکنند .

باران که می بارد بوی نم حال آدم را جا می آورد و به یاد می آوریم هنوز باران میبارد . امّا اینجا که باران می بارد پنجره ها بسته میشوند ، سایبان ها پایین می آیند ، و بینی ها گرفته می شود تا بوی نم پیغام آور این نباشد که این جا گاهی یکسال یکبار باران می آید .

باران که می بارد  و قطره ای روی گونه ای فرود می آید ، سر ها به بالا می روند تا ببینند ابر مشتاق بارش را . امّا اینجا کسی متوجه ابر و قطره نمی شود  و دستی آن را پخش می کند بر پهنای صورت های خسته .

باران که به شیشه می خورد ، پرده ها کنار می رود تا دیده شود چه خبر شده ، امّا جایی هست که شیشه هایش لایه لایه اند و ضخیم و نمی شنوی آواز   قطره را ، شیشه هایی که مانند آیینه فقط خودت را می بینی و نمی فهمی آن پشت قطره ای در حال رقص است.

جایی ، باران زمین را که شست ، خودکار دل را هم می شوید و می برد به اعماق خاک کینه ها و سختی ها و زمختی ها را . و جایی هم هست که کسی نمیداند باران را ، نمی فهمد رعد را و هدایت برق را .

امّا در همان جا که ابر هم میگِریَد به حالشان ، وقتی روزی بارانی می شود ، عدّه ای چتر بر نمی دارند و شالهایشان را روی بینی نمی کشند و شیشه ها را نمی بندند و می دانند حرف حساب رعد و برق و باران را ، روزی که بارانی ست برایشان فرق دارد با روز های دگر ...

خدا را می بینی ؟ این جا باران می بارد و آن جا هم باران می بارد .

نوشته همسفر نادیا ریحانی


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته همسفران ...،




 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو