دل نوشته مسافران...
یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 16:07 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )

وادی پنجم


وادی پنجم به موضوعی اشاره می کند که دارای اهمیت بسیار زیادی است و آن موضوع چیزی نیست جز تبدیل حرف به عمل. جناب آقای مهندس دژاکام بارها در این مورد صحبت کرده اند و از اهمیت بسیار زیاد آن گفته اند به قول خود ایشان شاید که طولانی ترین فاصله در دنیای ما فاصله حرف تا عمل ما است.
ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


دل نوشته مسافران...
یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 15:28 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )
هفته همسفر پرشگون باد


به نام خداوند جان و خرد. خداوندی که سایه گستر است و نور و انرژی آن عالم گیر است و همه مخلوقات او به یک اندازه از الطاف و نعمات بهره کافی و وافی را می برند. خداوندی که انسان ها را نماینده خود در زمین قرار داد تا به کمال و تکامل برسند و در نهایت به فرمان عقل نائل آیند و به نوری برسیم که از آنجا انشعاب یافته ایم.
ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


دل نوشته مسافران...
یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 15:07 | نوشته ‌شده به دست مسافر شهاب | ( نظرات )
هفته همسفر پرشگون باد


در گذشته خود را انسانی صبور و از خود گذشته تصور می کردم و احساس می کردم در این مشکلاتی که دست و پا می زنم وقصر اصلی فقط و فقط همسفر های من که همان خانواده ام هستند و من هیچ نقشی در ایجاد این مشکلات ندارم و مدام در حال سرزنش کردن و معرکه گرفتن بودم.
ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


دلنوشته؛ تجربه
سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت 18:01 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )
به نام حق
10 سال  پیش توی جمعی توی محیط کاری اولین بار مواد مخدر (تریاک) را از نزدیک دیدم ، اون موقع کنجکاوی شدیدی نشون دادم به این مساله که چی هست چه حسی داره از چی درست شده و … چند روز توی اینترنت اینور اونور دنبال این موضوع رو گرفتم ،خیلی ترس داشتم ازین که با یک بار مصرف مواد آدم ممکنه معتاد بشه ،مطلب بدرد بخوری پیدا نکردم .بیخیال موضوع شدم چند ماه بعد دانشگاه قبول شدم توی شهر دیگه یک سال گذشت توی درسا خوب بودم خوب میفهمیدم و شدیدا به کامپیوتر و برنامه نویسی علاقه داشتم ولی نتایج خوب نبود 2 ترم پشت هم مشروط شدم سر کلاس نمیرفتم سر جلسه امتحان نمیرفتم با منیت و غرور زیاد باعثش بود .از لحاظ روحی کم کم داشتم مشکل پیدا میکردم داشتم از خدا دور میشدم و فقط خودمو میدیدم و فکر میکردم خودم مرکز عالمم و قراره تغییر توی دنیا ایجاد کنم ، دیگه داشتم غرق افکار و انرژی های منفی میشدم و افسردگی هم داشت کم کم خودشو نشون میداد تا یه روز همسایه طبقه پایینیمون که اونها هم دانشجو بودن در خونمونو زدن و گفتن که میخوان ازینجا برن و یه سری وسلیه اضافی دارن که اگه ما اونا رو بخوایم میتونیم برشون داریم.
ماهم بدمون نیومد ازین پیشنهاد با هم خونه ایم رفتیم خونشون ، اونها تقریبا 7 - 8 سالی از ما بزرگتر بودن ، داشتن در مورد اعتقادات و عرفان و فلسفه و مدرنیته صجبت میکردن ماهم خیلی برامون جالب و جذاب بود ،شرکت کردن و گوش کردن به این مسائل به خیال خودمون آوانگارد و خفن نشستیم پای صحبتشون که چند دیقه گذشت متوجه شدیم دارن تریاک مصرف میکنن من اون قضیه پارسال کشیدن تریاک . تجربه حسش توی ذهنم بود و مشکلات دانشگاه و افسردگی و مسئله جهان بینیم که بشدت داشت به پوچی میرفت توی افکارم پیچ و تاب میخورد . تا این که اونا از ما خداحافظی کردن وکلید خونشون هم به ما دادن ویه مقدار هم تریاک گذاشتن اونجا گفتن نمیتونن با خودشون ببرن و یه تعارف یکردن که اگه دوست داشتین میتونین استفاده کنین.
این اولین لحظه ای بود که به اعتیاد و ترک اعتیاد به صورت کاملا سطحی و با منیتی که تو وجودم بود نگاه کردم.
و کاملا مطمئن بودم که با اطلاعات و آگاهی که دارم هیچوقت دچار اعتیاد نمیشم . 
همه چیز فراهم بود سیخ ، سنجاق ، تریاک گاز ، خونه خالی ، دوست همراه و پایه و منیت و افکار پریشون و درهم برهم ، نحوه مصرف کردنم که دیده بودم و تحقیق کرده بودم کاملا آشنا بودم بهش .
شروع کردیم به کشیدن اولش هیچ حسی نداشتم ولی بعد از بست دوم یه حسایی داشت بهم دست میداد سرخوشی خیلی زیاد سرگیجه حس میکردم تمام افکار منفی از ذهنم پاک شده ، همه چی قشنگ شده بود دنیا قشنگتر شده بود ، مثل یه بچه 5 ساله خوشحال بودم و لذت میبردم حسایی که خیلی وقت بود از یاد برده بودم و داشتم تجربه میکردم کل چیزایی که در مورد مواد فکر میکردم عوض شده بود دیگه اون حس کنجکاوی و ترسو بهش نداشتم . تا این که بعد از یه ساعت به خواب عمیقی فرو رفتم فردای اون روز هم طبق معمول کلاس نرفتم ، تصوراتم و طرز فکرم کلا نسبت به دنیا عوض شده بود ولی هنوز میدونستم که اعتیاد آخرش تباهیه و نابودی ولی با یه درک سطحی ، گذشت و مطمین بودم که دیگه اینکارو نمیکنم و این اولین وآخرین باریه که مصرف میکنم ، این قضیه گذشت تا چند هفته بعد همون دانشجو ها تماس گرفتن و گفتن که میخوان بیان اراک برای کارای فارق التحصیلیشون. 
واقعیتش از شنیدن این خوشحال شدم چون یه حس خوبی بهم دست داده بود میخواستم دوباره تجربش کنم میخواستم دوباره ازون دنیای تاریکی که توش غرق بودم بیام بیرون ولی این موضوع هم میدونستم که اعتیاد میتونه اهدافمو نابود کنه همه چیزو از بین ببره ، باز منیت اومد سراغم بازهم گفتم من خیلی قوی تر از اینام که به این راحتی تسلیم اعتیاد بشم و باز هم همون داستان اتفاق افتاد و دوباره و دوباره تا اینکه دیدم 4 ترم مشروط شدم و دارن از دانشگاه اخراجم میکنم یه کم خودمو جمع جور کردم  و با زور و فشار زیاد مدرکمو گرفتم ولی تو این مدت ترسم از مواد ریخته بود شیشه دومین چیزی بود که با منیت تجربش کردم و همینطور حشیش و مشروب تا جایی که دیگه مهم نبود چی مصرف میکنم فقط میخواستم مصرف کنم تا از اون دنیای تاریک و سیاه و افسردم چند لحظه بیام بیرون بع از دانشگاه تصمیم گرفتم ترک کنم ، ترک که نه هنوز اونقدر خودخواه بودم که فکر نمیکردم به خودم که اصلا معتاد باشم به همین خاطر تصمیم گرفتم که نکشم ، برگشته بودم خونه پدر و مادر سر کار میرفتم و میومدم خونه و مواد مصرف نمیکردم هر روز به خودم تخریب وارد میکردم کاملا احساس میکردم که روحم داره خورد میشه ولی ادامه میدادم به اصطلاح کنگره سقوط ازاد میکردم ولی این سقوط آزاد انتهاش آب نبود که بیوفتم توش و پاک و مطهر از توی آب بیام بیرون انتهاش صخره بود که با مغز میخوردم بهشون و با روح و جسم شکسته و داغون دوباره برمیگشتم به اعتیاد که مرحمم باشه .این چرخه ادامه داشت و هر بار به شدت سقوط آزاد میکردم و هر بار محکم میخوردم زمین ، اینقدر مغرور بودم که حتی به کمک شخص یا سازمان یا پزشکی فکر هم نمیکردم . این غرور بیجا و منیت بی مورد باعث شد 9 سال به همین صورت بارها و بارها از بالای پرتگاه بپرم به امید نجات و هر بار بدتر از قبل تا اینکه اخرین بار اینقدر محکم زمین خوردم که توان بلند شدنو نداشتم ما ها از خونه و اتاقم بیرون نمیومدم شبها در حال مصرف مواد و روزها درحال با بیچارگی و افسردگی در حال کار کردن روی پروژه های نصفه و نیمه و ناتمام که هیچکدمشان به نتیجه  نمیرسید تا این که روزنه نور نمایان شد و در قعر تاریکی که هر روز به خودکشی و رهای ازین بندی که خود به دور خودم پیچیده بودم فکر میکردم راه نجاتی به من نشان داد خداوندی که به کل فراموشش کرده بودم یک بار دیگر راه را نشان داد به من حق انتخاب داد که از بین نیستی و نابودی و تاریکی و روشنایی و امید و زندگی یکی را انتخاب کنم .
یک دوست که در گذشته باهم مواد مصرف میکردم یک روز از کنگره برایم گفت و گفت که به رهایی رسیده و درمان شده و سایت کنگره را به من معرفی کرد . با دیدن سایت ، روش درمان و مطالب سایت کنجکاو شدم ، حس عجیبی بود انگار سالها منتظر این اتفاق بودم ، اولین جلسه در کنگره تحولی عظیم در من صورت گرفت ، همه چیز برایم عوض شد اصلا در مورد روش درمان و متد و مسائل فیزیکی صحبت نمیکنم تحول حسی بود که بیانش سخت است و نمیتوانم با کلمات بگویم ، انگار گمشده ای را که سالها به دنبالش بودم پیدا کرده بودم الان یک ماه و یازده روز است که سفرم را شروع کرده ام و در این مدت کوتاه درون من اتفاقات بزرگی افتاده و تغییرات بسیاری در خودم حس میکنم و این آغازیست برای فردایی که چند ماه قبل خوابش را هم نمیدیدم .
خداوند بزرگ را سپاس میگویم که در بدترین شرایط به داد من رسید و مرا از اعماق تاریکی ها نجات داد .
امیدوارم و تمام تلاشم را در جهت رسیدن به خود و رسیدن به حق میکنم و این آرزو را برای همه انسانهای دردمند مثل خودم دارم.

نویسنده: مسافر مرتضی لژیون شماره 9 (کمک راهنما مرتضی نوری)
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


نگاهی به رمضان
پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت 00:02 | نوشته ‌شده به دست فریدون جنابی | ( نظرات )
نتیجه تصویری برای رمضان

رمضان هم مثل تمام ماههای خداوندی  رمز و رازی قانونمند دارد. که بایستی به فرمان وارد آن شد و در طول یک ماه کم کم و ذره ذره آنرا پیدا کرد واز آن آگاه شد و در نهایت انجام داد و لذت برد ...
همانگونه که منه رهجو قبل از ورود به کنگره مفهوم و درک لذت را حس و لمس نمی کردم . اما خوشبختانه پس از اذن خداوند و خواست خودم  داخل کنگره شدم و سفر خودرا آغاز نمودم و پس از گذشت چند سالی ذره ذره و کم کم  رمز و راز خوب سفر کردن را درصور پنهان و هم چنین صور آشکار را پیداکردم و تا آنجا که آنچه آموزش دیده ام آنرا کاربری و در زندگی به مرحله اجرا در آوردم و تا حدودی موفق و راضی بودم وهستم . امادر ماه مبارک رمضان و برداشتم از ماههای دیگر در این است که در این ماه سیستم کائنات و قوانین آن برای تربیت و کنترل (نفس) یک پله بالاتر فرمان صادر می کند که قدرت تحمل در امساک در خوردن و اشامیدن و بعضی از خواسته های معقول دیگرهم بایستی بگذری و تمرین کنی و مست شوی و در ادامه راه رمضان به موازات آن، اگر به راه و مسیر کنگره 60 هم اعتقاد و ایمان داشته باشی و خوب به آن عمل کرده باشی انجا تورا پاداشی خواهد بود که مستی و هوشیاری آن کمتر از هوشیاری و مستی به خودت و سایر عزیزان در کنگره نخواهد بود. چرا...؟ اگر بازهم خوب نگاه کنی، تفاوتی بین جام مستی رمضان و جام مستی کنگره وجود ندارد.
چون شروع تفکر کنگره 60 با شروع ماه مبارک رمضان توسط بنبان کنگره باهم ادغام شده و اگر رمضان نبود شاید کنگره 60 هم نبود.

  با احترام.... مسافر فریدون جنابی
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...، مقالات و تجربیات ...،


هنوز نمی دانم تو که هستی؟! نوشته ی محمّد کلی وند
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 09:44 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

بنام قدرت مطلق الله

هنوز نمی دانم کجایم!؟

هنوز نمی دانم تو که هستی!؟

وقتی آمدم، همۀ درها را به رویم بسته می دیدم، امّا تو با آغوش باز مرا پذیرفتی. نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی خواستم را دید، تو هم خواستی، نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی اشتباه کردم، غمگین شدی وغصّه خوردی، مرا از خود نراندی، کمک کردی که جبران کنم، نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی خواستم دوباره برخیزم، دستم را گرفتی، نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی گریه ام را دید، طعنه نزدی، دستم را گرفتی، اشکهایم را پاک کردی و دلگرمی دادی، نه برای خودت بلکه برای خودم.

وقتی حال خوبم را دیدی، خوشحال شدی و می شد شادی را در چشمانت دید، نه برای خودت بلکه برای خودم.

وقتی گِرِه ای در کارم می افتد، وقتی حال خوبی ندارم، وقتی دلم گرفته، وقتی امیدم کم رنگ می شود، گوش می شوی برای شنیدن دلتنگی ام نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی مشکل دارم، تلاش می کنی، وقت می گذاری و می جنگی برای حل مشکل، نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی رهاییم را دیدی، از ته دل خندیدی و شادمان بودی، نه برای خودت، بلکه برای خودم.

وقتی گفتی: «من برایت کاری نکرده ام، به هر چه رسیده ای تلاش خودت بوده.»، نمی دانستم چه بگویم!؟

هنوز نمی دانم تو که هستی!

نمی دانم چگونه باید جبران کنم، تلاشت را، همراهی بی منّتت را و از خودگذشتگی ات را!

تلاش می کنم، تلاش می کنم و تلاش می کنم که بتوانم راهنما شوم، نه به خاطر خودت، بلکه به خاطر خودم. تا شاید، شاید و شاید  این ندانی را بدانم...

این جمله را هر روز و تا پایان عمر تکرار می کنم که فراموش نکنم تو برایم چه کردی؛

« اگر پدر درست راه رفتن را به من آموخت، تو راه درست رفتن را به من آموختی »

از همۀ زحماتی که کشیدی ممنون، از همۀ زحماتی که دادم فقط و فقط شرمنده ام ...


تقدیم با نهایت احترام به تمام راهنمایان کنگره 60 و به راهنمای عزیزم آقای کامران رک

نوشته: محمّد کلی وند لژیون آقای کامران رک

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


بی نشان شده، به قلم مسافر شاهین
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 02:02 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

بی نشان شده

در دوران مصرف خیلی مواقع با این موضوع مواجه بودم، آیا می توانم به تنهایی برای خودم آینده ای متصور شوم، آیا ممکن است من به تنهایی به آینده ای بهتر از جامعه ام بروم. شاید جواب اولیه بله باشد، شاید برای مقاطع کوتاهی شما بتوانید آینده ای متفاوت با زیست بوم تان ایجاد کنید، ولی در نهایت این زیست بوم است که بر شما حاکم می باشد، تنهائی نمی شود جایی رفت.

با این مقدمه به این سوال می رسیم که راهنما برای ما، چیست؟

فردی با پیراهن سفید و شال نارنجی و صورتی اصلاح کرده و صدایی پرطنین و یا بلعکس، چیزی که به ظاهر ممکن است به کلی متفاوت بنظر برسد، چه می تواند بگوید! همه چیز، راهنما به ما همه چیز می گوید، اینکه چگونه خدایان در آسمانها سکونت دارند و زندانیان افیون در سیاه چاله ها فراموش شده، جان می بازند. چگونه شعله هوس زبانه می کشد و عشق تباه می شود، چگونه در جهان، دیگر به انسانهای خوب نیازی نیست و فریب فرمان روایی می کند.

چگونه مردم در آپارتمان ها زندگی می کنند و دیگران وادار می شوند به بیابان باز گردند و از عزیزان خود جدا شوند، راهنما می تواند در تمامی این موارد سخن بگوید.

راهنما همیشه بوده و خواهد بود و اکنون در این چند سال اخیر بطور مشخص مورد نیاز است، زیرا از میان تمامی هنرهای کنگره تنها راهنمایی، راهنماست که دهان به دهان چشم به چشم و دست به دست و بدن به بدن منتقل می شود و نیازی به واسطه میان انسانها ندارد.

راهنما روشن ترین وجه روشنایی است، راهنما خود منشاء نور است که از چهارگوشه کنگره می تابد که در پرتو آن راه برای رهجو نمایان می شود و برای همگان قابل شناسایی است. با رویکردی دوستانه امّا آگاهانه، ما به راهنمایی نیازمندیم که همواره متفاوت باشد.

کنگره راهنمایانی تربیت می کند که یاد بگیرند و یاد بدهند. اکنون به وضوح می توان دید که راهنما دست هایش را می گشاید برای هر آنکش که خواستار تغییر است. پس در صندلی های خود بنشینید به کلمات گوش دهید و به تصاویر زنده نگاه کنید. این راهنماست که روبروی شماست، از آن غفلت نکنید و هیچ فرصتی را از دست ندهید ، شاید این آخرین فرصتی باشد که در زندگی بیهوده و شتاب زده در آن مشترک هستیم.

از قدرت مطلق می خواهم به راهنمایان مقام صبر و به من و شما مقام شکر و قدردانی عطا نماید.

قطره دریاست اگر با دریاست        ،       ورنه اون قطرهُ،  دریا، دریاست

نویسنده: مسافر شاهین لژیون آقای کامران رک 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...، مقالات و تجربیات ...،


دنیای وارونه ...
یکشنبه 22 فروردین 1395 ساعت 12:47 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

یادش بخیر زمان اعتیاد، چه برو بیائی داشتیم ...

اون زمان که مصرف کننده بودیم حداقل با بچه ها دور هم جمع می شدیم و بساط منقل و بافور همیشه مهیا بود. معرفت حرف اول بساط ها رو می زد.

برای هم دیگه لول درست می کردند و برای هم دود می گرفتند.

اگر کسی مشکلی داشت، همه راهنمائیش می کردند.

خیلی خوب بود اون وقت ها، بچه هایی که دور بساط جمع می شدند، توی همه جا آشنا داشتند و امکان نداشت که یه نفر نیاز به کمک داشته باشه و پیشنهادی بهش نشه.

ساعت ها کنار هم می نشستند و با نهایت احترام متمرکز می شدند روی سیخ و لول و دودی که اتاق رو پر کرده بود.

حیف که اون روزها تمام شد...

تا دیر وقت بیدار بودیم و فوتبال و فیلم سینمائی می دیدیم. صبح هم تا لنگ ظهر می خوابیدیم. وقتی هم که بلند می شدیم یکدفعه صبحانه رو همراه با ناهار می خوردیم.

تنها بدی اون وقت ها این بود که وقتی خمار می شدی، پشه هم می ترسید از کنارت رد بشه، دست بزن و شکستن و از این حرفا ...

ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...، مقالات و تجربیات ...،


مصرف متادونم بالا رفت ... دلنوشته مهدی دیمه
چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 11:10 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

بنام خالق هستی

می دهد بر باد رویای جوانان اعتیاد ***  وه چه سان قاتل شده بر جان انسان اعتیاد

 ای خدا کَس را اسیر این مرض هرگز مکن *** چون کند کاخ همه آمال ویران اعتیاد

سلام دوستان، مهدی هستم یک مسافر.

پروردگار متعال را روزی هزار بار شکر می کنم که با کنگره 60 در سال 88 آشنا شدم، ولی بعلت اینکه اون موقع آگاهی کامل نسبت به درمان اعتیاد و راهکارهای کنگره 60 و آموزشهایش نداشتم و خودم هم نسبت به درمان اعتیاد خودم اشتیاقی نداشتم هیچ حرکتی انجام ندادم، البته من با کنگره توسط تحقیقاتی که خواهرم انجام داده بود در محل سکونت مان که مشهد بود، آشنا شدم. چون خواهرم خیلی ناراحت بود و می خواست به یک طریقی به من کمک کند که اعتیاد من برای همیشه درمان شود نه اینکه اعتیاد رو ترک کنم و پس از مدتی سقوط آزاد یا هر روش دیگری دوباره با یک مشکل جسمی یا روحی و روانی دوباره برگشت بخورم به سمت موادمخدر، البته بنابر تحقیقاتی که خواهرم انجام داده بود، در مشهد شعبه ای نبود و باید از طریق سایت کنگره راهنمای خودت را انتخاب می کردی و مشاوره و راهنمایی می گرفتی و اینکه با همان موادمصرفی خودم (تریاک) درمان می شدم و پله پله مصرف را پایین می آوردم و همراه با این ها، آموزش های لازم را می گرفتم و با مطالعه کتاب و جزوه ها نوع نگرش خودم به زندگی و پیرامون خودم و مخصوصاً جهان بینی ام را تغییر می دادم .

خلاصه من هیچ وقت این موضوع را جدی نمی گرفتم و حتی یک بار هم نشد که با خواهرم وارد سایت کنگره 60 شوم و یک جستجوی کوتاه در سایت کنگره انجام بدهم و آشنائی بیشتری نسبت به کنگره، راهکارهایش و آموزشهایش داشته باشم. هر اطلاعاتی هم که داشتم آنهائی بود که خواهرم به من انتقال می داد. بعد از چند وقت که خواهرم دید من کنگره را جدی نمی گیرم، برای اینکه بیشتر با کنگره آشنا شوم با مشخصات خودم من را در سایت عضو کرد که کتاب ها و جزوات مهندس دژاکام را برایم پست کنند.

ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،


ساعت بیقراری ...
شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 13:44 | نوشته ‌شده به دست استاد معین | ( نظرات )

بنام خداوند مهربانیها 

این سیزده روز هم به چشم بر هم زدنی گذشت، آنچه باقی ماند نتیجه ایست که از اعمالمان نشأت خواهد گرفت و این نتیجه زائیده افکار، اندیشه و رفتار تک تک ماست.

آنانکه بذر نیکو کاشتند، بدون شک محصول حاصلخیز و دلچسبی برداشت خواهند کرد و دیگرانی که به بازیهای کودکانه پرداختند، جز حسرت عایدشان نخواهد بود.

در این چند روزی که با فاصله از عزیزترین خاطراتم گذشت، ساعتی بود که من اسم آن را ساعت بیقراری گذاشتم.

فیلمهای جنگی و دفاع مقدس را بخاطر دارید؟ آن صحنه ای که وقتی یک جانباز شیمیائی و موجی، در جریان شلوغی یکسری صداها قرار می گیرد و دستانش را روی سرش می گذارد و فشار می دهد، گوئی تمام صحنه های جنگ و خاطراتش مقابل چشمانش به تصویر کشیده می شود...


ساعت بی قراری من هم چیزی شبیه این سکانس بود. نزدیکیهای ساعت 5 که می شد، استرس وجودم را احاطه می کرد، ضربان قلبم تند می شد و همه چیز مهیا بود برای به تصویر کشیده شدن خاطرات ساعت 5.


ادامه مطلب
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته مسافران ...،




 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic